حرف های تنهایی

...سرمايه هاي هر دلي حرف هاييست كه براي نگفتن دارد


خداحافظی

ضمن عرض سلام و پوزش ازشما دوستای گلم

ازاینکه غیبت کبری داشتم شرمنده

اماباخوندن پست قبلیم حتما دلیل نیومدنمو میدونید

و اینکه نشد بیام تا به شما عزیزانم سر بزنمو به نظراتتون پاسخ بدم

واقعا شرمنده

اومدم که بگم بالاخره

وبلاگ جدیدموراه انداختم و ازاین به بعد

اونجا درخدمتتون هستم و اینجا پلمب میمونه تا اطلاع ثانوی

چناجه شما دوستای گلم مایل بودین بازم باهم در تماس باشیم

دستور بدین تا آدرس جدیدمو براتون بذارمو

درصورت تمایل لینکتون کنم

در پناه حق

ایام بکام

 

یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٤  توسط دختر باران  |  پيام هاي ديگران ()

 

ماجرای آبجی باران و داداشش

سلام

سلامی به گرمی

نون بربری داغ که تو این هوای سرد می چسبه


 

امیدوارم همتون خوب خوب باشینو

این هوا باعث مریضیتون نشده باشه

اینجانبم شکر خدا خوبم

بارون همچنان داره میباره

و کوه همچنان پشت مه مونده و دیده نمیشه

هوا طوری غمگین شده که ادمو

یاد غم و غصه هاش یا بقول برو بچ یاد

بدهکاریاش میندازه

شاید این دیگه واقعا آخرین پستم باشه

شایدم گه گداری مطلبی بیام بذارم

اما دیگه توش از خودم نمینویسم

برای اینکارمم دلیل دارم

اگر روزیم بخوام بیام اینجا بنویسم یه روز خاصیه

اون روز روزیه که

بخاطر اونی که رفته دارم میرم

پس هروقت برگرده من میامو مینویسم

اون داداشمه

البته ماجراش طولانیه ولی یه کمیشو براتون میگم

از اونجایی که اینجانب برادری نداشتمو

همیشه در حسرت یه داداش خوب به سر میبردم

با ایشون که یکی از دوستانمون بودن و حالا جریان

آشناییمون بماند

شدیم عین یه خواهرو برادر واقعی

و گاهی هم از واقعیم واقعی تر

چراکه رابطمون طوری بود که شاید

خیلی از خواهر برادرای دیگه

اینجوری نبودن

و چون اون و آجیاش نتونسته بودن باهم یه رابطه خیلی

صمیمی برقرار کنن من  شده بودم آجی خوبش

یه جورایی راهنماش بودمو سنگ صبورش

کمکش میکردم تا با زندگی و مشکلات کنار بیاد

اونم درحقم خیلی برادری میکرد

کارایی برام کرد که هیچ وقت

هیچ وقت فراموششون نمیکنم

من نتونستم زیاد براش کاری بکنم

تنها کاری که از دستم بر میومد

سعی میکردم همیشه رابطه شو با خونواده ش بهتر کنم

البته این به این معنی نیست که خودش یا

خونوادش بد بودن نه

همشون خیلی محترمن

اما گاهی پسرا که بزرگ میشن

توی یه رودر بایسیای بی خودی گیر میکنن و یه

فاصله ای رو با خونواده ایجاد میکنن

چون خجالت میکشن احساسشونو ابراز کنن

و وقتی نتونی اون رابطه ی احساسی رو

با کسی داشته باشی

هیچ وقتم نمیتونی باهاش راحت و صمیمی باشی

و من بهش کمک کردم

تا خودشو بشناسه و

غرور و خجالتو کنار بذار و خصوصا با مادرو پدرش

رابطه ی خوبی داشته باشه

چون خودش در کل نسبت به

خونواده بچه بامسئولیتی بود

من می دیدم حیفه این فاصله احساسی بینشون باشه

خلاصه اون رابطه ای رو که همیشه دوست داشتم با

داداش نداشتم داشته باشم با ایشون داشتمو

اون شد خان داداشمو من شدم بهترین آجیش

طوری شده بود که تا وقت میکرد

اولین کاری ک میکرد میومد خونه ی ما

و ازاونجایی که خداییش

خیلی پسر چشم پاک و نجیبی بود

جناب همسری من هم

هیچ ایرادی تو رفت و آمداشو رابطمون نمیگرفت

چراکه خودمونم حدو مرزامونو میشناختیم

خلاصه خیلی باهم نزدیک بودیم

میشه گفت بیشتر روزای هفته رو باما بود

و یه وقتاییم که جناب همسری نمیتونست بیاد منو اون باهم

بیرون میرفتیم یا موقعی که اثاث کشی داشتم

باید برای خرید وسایل خونم میرفتم

چون گاهی جناب شوور نمیتونست بیاد

داداشم  نمیذاشت که تنها برم و دوتایی و گاهیم

سه تایی میرفتیمو...

...

مسافرتاییم که سه تایی رفتیم خیلی خوش میگذشت

همیشه هرجا میرفتیم میگفتیم دفعه ی دیگه باید 4نفری بیایم

آخه خان داداش من مجرد بودو

ناگفته نمونه که درحال پیداکردن

دختر خوب واسش بسیج شده بودیم

خلاصه هرکی رو میدید یا خودش خوشش نمیومد

یا خونوادش

یا عروس خانم

اینجوری بود که فعلا مجرد بود

...

روزای خوبی داشتیم

مثل دوتا خواهروبرادر گاهیم باهم دعوامون میشد

اما قهرمون بیشتر از یک ساعت  طول نمیکشید

و گاهی کمتر

نه خودش نه من نمیتونستیم قهربودنو تحمل کنیم

منم کلا درمورد همه ی اونایی که دوسشون دارم

اصلا نمیتونم باهاشون قهر باشم و اصلا باهم حرف نزنیم

شاید تا یک نهایت دوساعت بتونم تحمل کنم اما بیشتر از اونو

اصلا نمیتونم اینجوری بود که گاهی اون و گاهیم من

پیش قدم میشدیم واسه حرف زدن

و وقتی هرکدوم پیش قدم میشد اون یکی

بدون هیچ نازی از خدا خواسته حرف میزد و

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده

...

همین طور روزا میگذشتو ما هم علاقمون خیلی زیاد شده بود

طوری بود که هرروز داداشم زنگ میزد تا از حال هم باخبر شیم

اجازه نمیداد یه بار من زنگ بزنم

همیشه اول بود

در روزم چند باری به هم اسمس می دادیم

گاهی که دیر زنگ میزد نگرانش میشدم

و خودم بهش میزنگیدم و

....

 

گاهی از اینکه اینهمه بهم

نزدیک شده بودیمو همدیگرو دوست داشتیم

نگران میشدم

و میگفتم اگه ازدواج کنی ممکنه خانمت نپذیره که

ما باز باهم اینجوری باشیمو ممکنه اصلا اهل رفت و امد نباشه

میخندید میگفت :

"نه من همیشه اولش میگم که یه آبجی باران دارم

اکه نپذیرفت منم میگم نه

تو نگران نباش "

میدونستم که به این راحتیی که میگه نیست

گاهی که باهم حرف میزدیم دیگه اونروز اسمس نمیدادم

میگفتم بذار ارتباطمون کم شه که بعد سخت نشه

از ما اصرارو از داداشم انکار

همیشه میگفت:

"نه هیچ وقت طوری نمیشه  که

خانمم نخواد دیگه ما در ارتباط باشیم

مگه میشه تو اجی به این مهربونی خوبی

خودم بهش میگم که تو چقدر خوبیو..."

منم از اونجایی که به  پاکی

خودم و داداشم و رابطمون ایمان داشتم

وقتی میگفت بمونیم ببینیم چی میشه

تا وقتی که خودمون نخوایم

هیچ کی نمیتونه خواهر برادریمونو تموم کنه

قبول میکردم

دیگه خونواده من تقریبا همشون داداشمو شناخته بودن

باهم خونه ی مامانم اینا و اهورا اینا رفته بودیمو

همشون میدونستن که دوست همسری و اما داداش منه

...

خونواده ی خودشم اولش مخالف این قضیه بودن

که داداشم یه جورایی منو بهشون شناخته بودو

اونام پذیرفته بودن که من آجیشم

...

ما باهم مغازه زدیمو این شد که رابطه ها بیشتر شدو

...

تا اینکه داداش ما رفت خواستگاری و

خودشم نفهمید که در عرض یکهفته چه جوری عقد کرد

این شد که

ما که از مشهد برگشتیم

روز بله برون خان داداشم بودو

ما بااینکه خسته و کوفته بودیمو امادگی نداشتیم

اما واسه دل داداشمو بخاطر محبتهایی که بهمون کرده بودو

واسه اینکه خودمون میخواستیم تو لباس دومادیش ببینیمش

 

(( خوب شد رفتیمو دیدمش و الا حسرت به دل میموندم ))


رفتیم خونه و دوش گرفتیمو حاضرشدیمو تا رسیدیم

به جشنشون که تقریبا آخراش رسیدیم

اما باز رسیدیم

و خوش گذشت

اما همونجا متوجه شدم که عروس خانم

خیلی با ذره بین قدو بالای مارو نگاه میکنه و

بعد جشن چون رفتیم خونه مامان داداشم

گفتم که عروس خانم داره بد آشی میپزه واسم

خان داداش اینجانب :

" گفتن نه بابا مگه کسی جرات داره به

آبجی باران ما حرفی بزنه"

اما آجی داداشم با من هم عقیده بود

بعد این جشن بود که رابطه ماو خانواده داداشیمون

بهتر شده بود

که میشه گفت حداقل هفته ای یکبار با مامان و اجیش

صحبت میکردیم

در این مابین زن داداشم هنوز از کل رابطه ی ما خبر نداشت

روی ما حساس شد

و خان داداش ما هم به خیال خودش

واسه اینکه خانمش حساس تر نشه

گفت که اصلا آجی باران واسه ما مهم نیست

تو بخوای من میذارمش کنار

واونم اینو خواست

و اینجا بود که داداشم موند که چی کار کنه

از اونجایی که واسه ما سخت بود که از حال هم بیخبر باشیمو

داداشمو خودم وهمسری و مامانو اجیای داداشم

معتقد بودیم  که چون زن داداش مارو نمیشناسه

زمان میبره

وباید بهش این فرصتو داد که مارو بشناسه و نظرش عوض شه

(( واااااااای...

یه لحظه چشم افتاد به پنجره 

چه مه قشنگی شده

چقدر کوه زیبا شده

خدای مهربونم شکرت ))

این بود که ما گاهی یواشکی حال همو میپرسیدیم

و من اصلا از این جریان راضی نبودم

اما با مشورتی که با همسری و آجی داداشم داشتم

به حرف داداشم گوش دادمو باهم گاهی در ارتباط بودیم

البته جناب همسری هم خیلی سعی داشت این قضیه رو درست کنه

چون خودشم داداشمو خیلی دوست داشت  و

میخواست رابطه ها پایدار بمونه

واسه همین چند باری دعوتشون کرد و اما نیومدن و

حتی یه بار خودش با خانمش خواست صحبت کنه که دعوت رسمیش کنه

اما اون نیومد پای تلفن و

از دور داد میزد من نمیتونم بیام اما ... آزاده آزاده

میتونه بیاد

( داداشمو میگفت)

خب اون بچه بود و منو همسری که دیگه بچه نیستیم

اون نخواست خودشو خراب کنه و با سیاست عمل کرد

گذشت و

تا اینکه تو شبای قدر بود که بنده

یه اسمس دعایی واسه ادلیستای گوشیم سند تو ال کردم و

ماجرا شروع شد

ازقضا واسه زن داداشو داداشو

اجیای داداش هم فرستاده بودم که

از چشم زن داداش دور نمونده بود و

این شد که و قتی صبح بیدار شدم

دیدم زنداداشه از سحر مارو اسمس بارون کرده

منم که با داداشم چندروزی بود حرف نزده بودم

بهش تلفن زدمو

گفتم اینجوری شده قضیه چیه

اونم گفت که :

دیشب که به من اس دادی خانمم خیلی ناراحت و شاکی شده

گفته میخواد بهت زنگ بزنه میخوای جوابشو نده

گفتم مگه میخواد فحشم بده

گفت گفته آره

فهمیدم که داداشم بهش اجازه ی این کارو داده و گفته که 

من دیگه باهاش درتماس نیستم آجیم بمن اس داده

داداشم این کارو کردتا

بقول خودش به خانمش ثابت کنه که منو گذاشته کنارو

اونو چقدر دوست داره

وناگفته نمونه که منم خندیدم و گفتم

خب منم جوابشو میدم

داداشم به منم این اجازه رو دادکه اگه پیش اومد منم

به خانمش بی احترامی کنم

اما من هیچ وقت اینکارو نمیکردم

مامانم مارو طوری تربیت کرده  که حتی

تو بدترین شرایط باید رعایت ادبو بکنیمو آبرو داری کنیم

من که چاله میدونی نبودم

اونروز زنداداشم هی زنگ زد هی اسمس داد

جوابشو ندادم که ندادم

و حرفها وتهدیدایی میکرد که خیلی برام

غیر قابل هضم بود

الانم که یادم میفته متعجب میشم که

چطور یه ادم میتونه اینجوری باشه

تا اینکه غروب جناب همسری اومدو

شاهد تلفناو اسمساش بودو

چون از قبل تلفنی براش جریان گفته بودم

میدونست

اما ازاینکه یکی داره به زنش اینطوری توهین میکنه

خیلی ناراحت و عصبانی شدو

اومد زنگ بزنه بهش

نذاشتم گفتم ممکنه یه چیز بگه ناراحتت کنه

گفت خب منم جوابشو میدم

اما بازم نذاشتم گفتم تو بخاطر من

بخاطر داداشم

اون بچه اس

مارو نمیشناسه

ولش کن

خلاصه گوشیمون خاموش کردیم

و به نوعی دیگه ارتباط منو داداشم شده بود

یهفته ده روز یکبار که حال همو میپرسیدیم

این جریان واسه من خیلی سخت بود

اما داداشم با این قضیه کنار اومده بود

چون خودمم همیشه مشوقش بودم که خانمت تقصیر نداره

وچون میدونست خانمش مقصر نیست

خیالش راحت شد و از من خواست که مثل همیشه

درکش کنمو اینکه اگه یک ماهم شد از هم خبر نداریم

عیب نداره

چون منو دوست داره اما دیگه وقت نداره حتی یه اسمس بده

منم گاهی با این قضیه کنار میومدمو گاهی نمیشد

تا اینکه ما خونواده ی داداشمو دعوت کردیم

وگفتیم

اگه دوست داشت داداشو زن داداشم میان

خیلی دلم میخواست داداشم باشه

اما گفتم اگه نیومدم عیب نداره حالا باعث اختلافشون نشم

قرار بود جمعه بیان تا اینکه کاشف بعمل اومدم که

داداشم میخواد با خانمش بیاد تا مامانش اینارو برسونه و بره و

آخرشب دوباره بیان دنبالشون

راستش این کارش خیلی برام سنگین بود

و دیدم جناب همسری هم خیلی ناراحت شده

که چرا داداش میخواد

یه همچین کاری کنه

و بااینکه همیشه  از داداشم ناراحت میشدم اون تشویقم

میکرد که عیب نداره داداشته  بلد نیست نمیدونه و..

خلاصه سعی میکرد آرومم کنه

اما ایندفعه خودشم جوش اورده بود

اگه داداشم تنها میومدو مامانش اینارو میرسوند

وبخاطر خانمش خونم نمیومد

ناراحت میشدم اما دلخور نه

اما اینجوری احساس میکردم

یه توهین خیلی بزرگ داره به منو همسرم میشه

داداشم خودش نمیدونست

اما داشت به زنش کمک میکرد

تا خیلی قشنگ بیادو بهمون بی احترامی کنه و

به ریش من بخنده

که البته یه مشکلیم پیش اومدو من مجبور شدم

برم شمال و مهمونی 5شنبه که قرار بود

دوستای همسری بیان و

جمعه که قرار بود مامانو اجیای داداش بیانو کنسل کنم

و با شرمندگی تمام با اینکه کلی خریدامو کرده بودمو

کارامو تقریبا

انجام داده بودم اما 4 شنبه رفتیم شمال

و ناگفته نمونه که این جریانات مصادف شد با روز تولدم

که چه بسیار کادوی زیبایی بود

و وقتی از  شمال برگشتم سرمای شدیدی خورده بودمو

چند روزی کسالت داشتم

اما به محض اینکه

حالم بهتر شد تلفن زدم به

مامان داداشم تا ازشون عذر خواهی کنم

بابت کنسل شدن مهمونیم

و باا جیشم که صحبت کردم از لحنش

متوجه شدم که ناراحته از دستم

و حقو بهش دادم

چون که این قضیه اصلا به اونا ربط نداشت

که بخواد سر اونا تلافی شه

و منم همچین قصدی رو نداشتم

و فقط بد تعبیر شده بود

چون اونا از مشکلی که برام پیش اومده بود که خبر نداشتن

این جریانات باعث شد که بفهمم

داداشم دیگه کاملا از  وقتی زن گرفته خودشو باخته

و با من مثل یه مزاحم زندگیش رفتار میکنه

البته خودش منکر این حرفم میشد اما رفتاراش اینو میرسوند

و تواین مدت حتی یه اس ندادو حال مارو نپرسید

ناگفته نمونه جبهه گرفته بود

تا اینکه برای یه کاری که مربوط به همسری و داداشم میشد

بنابر دلایلی منم باید میرفتم

که تقریبا بعد یک ماهو یک هفته منو داداشم همدیگرو میدیدم

که بااینکه ازش خیلی دلگیر بودم

اما باز نتونستم بهش بی توجهی کنم

و بقولی تحویلش گرفتمو کمی باهم حرف زدیمو

از این گفت که شرمنده ست و نمیتونه تو چشام نگاه کنه

و منم جریان کنسل شدن مهمونیو براش تعریف کردمو

دید که حق داشتم و گفت که خودش قصد ناراحت کردن

منو همسری رو نداشته

و اونجا بود که خواست دوباره باهم در ارتباط باشیم

اما هروقت که خودش تونست اس میده و هروقتم با خانمش بود

اس میده که یوقت من اس ندم یا نزنگم و

منم از اونجایی که دلم خیلی تنگش بود و

خب چون دوسش دارمو داداشم بود

پذیرفتم اما

بهش گفتم

میدونم که

تا دوباره خانمت یه چیز بگه میری و یک ماه پیدات نمیشه حتی جواب

اسمسای همسری رو نمیدی و

اگه خانمت بفهمه

باز میگی من نبودم اجیم اسمس دادو همه ی تقصیرارو میندازی

گردن من و خودتو میکشی کنارو

اگه یه روزی خانمت ازم شکایت کنه

تو واسه اینکه خانمت ناراحت نشه یا قهر نکنه

شاکی من میشی و اولین ضربات شلاقو میزنی

باشه چون هنوزم داداشمی قبوله

گفت دیوونه ای نه من دیگه اونجوریام نیستم

درصورتی که یه بار همون اولایی

که چند روزی بود ازش خبر نداشتمو

وقتی بهش اس دادمو شاکی بودم

گفت تو که نمیدونی اوندفعه خانمم

از کرج تا تهران با من حرف نزد

و ناراحت بود و من طاقت ناراحتیشو ندارم

اما خب چون

اصرار داشت که قول بده که دیگه این اتفاقات تکرار نمیشه و

همیشه داداشم میمونه اما باشرایط گفته شده تا

شاید یه روزی همه چی درست شه

منم پذیرفتم

دوباره اسمس بازیاو زنگ زدناش شروع شد

تااینکه یه روز که بهش آخرین اسمسو دادم

دیگه خبری ازش نشد

و من نگرانش شدم

دوباره اس دادم که کجایی؟

اما باز خبری نشد

خیلی نگران بودم امانتونستم

دوباره اس بدم گفتم شاید با خانمشه

یا اون باز چیزی فهمیده

دیگه رومم نمیشد از اجیش بپرسم

که از داداش خبری داری یانه

چون میدونستم هنوز ازم دلگیرن

چون دیگه اسمسی ازش برام نمیومد

ازخداخواستم تا اتفاقی نیفتاده باشه و همه چی رو بخیر

بگذرونه و تا فردا صبر کردم

که بعد فهمیدم اون موقع یادش رفته بود اس بده

و زمانیکه آخرین اسمسم داده بودم

با خانمش تو دندونپزشکی بوده و ج نداده

اینجا بود که فهمیدم که این داداش سر به هوای ما

ممکنه که کار دستمون بده و با زندگیش بازی کنه

این شد که تصمیم گرفتم که اسمسامونو کم کنمو

دیر به دیر بهش اس بدم

یا گاهی ج نمیدادم تا دیگه اس نزنه

تا بلکه اتفاقی نیفته که جبران نشدنی باشه

چون اگه اونروز من دوباره اس میدادم یا میزنگیدم

معلوم نیست چه اتفاقی میفتاد

که البته داداشم میگه آخرش مرگه دیگه

اما اون حرف زیاد میزنه

تو عمل که میرسه خیلی ضعیفه

و منم توقعی ازش نداشتمو ندارم

اما اون ناراحت بود از اینکه من

چرا اینقدر بد جواب اسمساشو میدم

و من دلیل کارمو براش توضیح ندادم

چون دوباره میخواست منو مجاب کنه که نه هیچ اتفاقی نمیفته

و....

یادمه که ازش پرسیدم که

به مامانش اینا دلیل کنسل کردن مهمونیمو

چی گفته

که وقتی گفت :

"گفتم آبجی باران دیده من نمیام ناراحت شده و کنسل کرده"

خیلی متعجب شدم

 حدس میزدم اینوگفته که  خونوادش ناراحتن

خب حقم داشتن منم اینومیشنیدم ناراحت میشدم

پرسیدم خب به خانمت چی گفتی:

گفت به اون گفتم یه کاری براشون پیش اومد باید میرفتن شمال

زنگ زدنو عذرخواهی کردن

دیدم نه بابا

داداشم اونقدرا هم بی سیاست نیست

کارشو بلده

اما دلیل اینکه به خونوادش اینجوری گفتو نمیفهمم

چون این فقط حدس خودش بود

و اونموقع اون از مشکل من خبر نداشت

بنابراین میتونست

همین حرفی که به زنش گفته رو به خونوادشم بگه

که اونام از من دلگیر نشن و

فکر کنن من دروغ گفتم که برام

مشکلی پیش اومده بوده

وباعث بشه رابطه هامون کمرنگ شه

من می خواستم باز به مامانش اینا زنگ بزنم

اما از لحظه ای که فهمیدم چی شده دیگه رووم نشد اینکارو کنم

و گفتم شاید بهتر باشه این رابطه هم قطع بشه

چرا که بعد ممکن بود اونا مارو تو مهمونیاشون دعوت کنن

و ما از روی ادب بریم اما باعث دلخوری داداشو زنداداشم بشم

بنابراین تصمیم گرفتم

حالا که اینجوری شده

منم دیگه باهاشون تماسی نگیرم و از اون روز به بعد

حتی به آجیاشونم اس ندادم

و هنوزم که هنوز شاید نزدیک یک ماه شده که

مامان داداش بااینکه هفته ای یکبار زنگ میزده تا حرف بزنیم

بهم نزنگیده

و شایدم اونا هم مثل تصمیم منو گرفتن

و صلاح دیدن تا مانباشیم که یه وقت عروس گلشون ناراحت نشه

....

....

....

و الان تقریبا یک دوهفته س که منو داداشم

نه اسمسی بهم زدیم

و نه تلفنی

تا حال همو بپرسیم

 

((‌ داداش گلم آخه تو کی شده 2 هفته بشه و حال یکی از آجیاتو نپرسی؟؟؟

می بینی من همون آبجی بارانتما ...

که دیگه الان آبجیت نمیدونیش

نگو الانم منو آبجیت میدونی

کدوم این رفتارارو با آبجیات کردی؟

از کدومشون دوهفته بی خبر بودی

که واسه من این کمترینشه و شده یک ماه خبریم ازم نگرفتی))

 

اکی

شنبه ی اون هفته بود که اتفاقی آن شده بودو

منم آن بودم یه چت کوتاهی کردیم

گفت:

" با خانمش تو دندونپزشکیه

ومن اذیتش کردم که بزرگ شدی با اونیو با من چت میکنی

گفت من بزرگ بودم فقط احتیاط میکنم

گفتم ولی هفته پیشش با یه اس ندادنت

نزدیک بود کار دستمون بدی

میتونستی مثل الان یه اس بدی که من دیگه ا س ندم

چیزی نگفت

میدونم که ازم ناراحت شده

چون هروقت از این جور حرفا میزنم یا گلایه ای میکنم

شاکی میشه که من درکش نمیکنم

اما با این حال گفت این هفته میام خونتون

که بنابر دلایلی که برای خودش قابل توجیه و برای من محترم

اونهفته تموم شدو الان توهفته دومیم و هنوز نیومده.

 

 

اینارو اینجا نوشتم

چون میدونم میادو میخونه

حالا شاید چون بقول خودش وقت نداره

امروز یا فردا نیاد

اما میدونم که بالاخره میاد و میخونه

خواستم بقول خودش دلیل رفتارای

سردمو باهاش بگم که بدونه

و بهش بگم

خیلی ازت دلخور بودم و

دلگیر بودم

چون عقیدم اینه که

اگه تو میخواستی همه چی الان خوب بود

ازت دلگیر بودم

چون احساس میکردم یه جورایی مسخره م کردیو 

منو به بازی گرفتی

هی میای میگی  ایندفعه هستم

تا آخر عمر اما تا دو سه روز خوبی و بعد

یکهفته پیدات نمیشه

شاید میخوای یه کاری کنی ازت متنفر شم

نمیدونم

شاید خودتم متوجه رفتارت نیستی

ازت دلخور بودم

چون معتقدم  حدو مرزای زندگیمونو خودمون تعیین میکنیم

چون به خانمت خیلی راحت این اجازه رو دادی که

هررفتارو توهین خواست به من بکنه

فقط بخاطر این که یه روز یا دوروز باهات قهر نکنه یا اشک نریزه

اما یادت رفت آبجی بارانت برات کی بوده؟

یادته همیشه بهم میگفتی دل نقطه ای

چون میگفتی دلت کوچیکه

یادت رفت آبجیتم با این دل کوچیکش ممکنه اشکاش در بیاد

یا شایدم یادت بود

اما برات مهم نبود

چون خانمت برا ت تازگی داره اون برات مهمتر بوده مگه نه؟

اما داداش گلم یادت باشه

قبل اینکه زن بگیری

این آبجی بارانت بود که کمکت کرد تا بزرگ و کامل بشی

آبجی بارانت بود که سنگ صبورت بود و

با هزاران مشکل و دغدغه ای که داشت اما

از همه چی میزد و برات وقت وا میکرد تا

داداشش بیاد باهاش حرف بزنه و

هیچی تو دلش نمونه که براش سنگینی کنه

تا مبادا غصه بخوره

درسته که الان بزرگ شدی

مرد شدی

زن گرفتی

و خانمت این کارارو برات میکنه

و نیازی به من دیگه نداری

اما این درست نیست که ادما تا وقتی

بهم نیاز دارن باهم باشن ووقتی که دیگه بهم نیاز ندارن

تمام گذشتشونو فراموش کنن

داداشی جون یادته بهت میگفتم؟

الانم میگم

هرکسی جای خودشو داره

توام میگفتی

اما انگار خودتم باور نداشتی

چون نتونستی هرکسیو تو جای خودش نگه داری و

فکر کردی چون زن گرفتی همه قلبت واسه اونه و یه کوچولوشم واسه

خونوادته وبقیه و دوستاتو ...

هیچ فرض کردی

هرچقدرم بگی نه اینطور نیست باید بگم

متاسفانه همین طوره

میتونی خودت از خونوادتو دوستات نظرسنجی کنی

متاسفانه تو مدیریتت ضعیفه و خودتو حسابی وا دادی

چون تو میتونستی

از اول با خانمت بشینین و سنگاتونووابکنی

بهش الویتاتو بگی

درمورد خونوادتو اونایی که دوسش داری

و ازش بخوای برای اونایی که دوسش داری و ارزشهاتن

ارزش قایل بشه

بجای اینکه اون قهر کنه تو میتونستی با منطق باهاش برخورد کنی

من اصلا تو کتم نمیره که

اون اصلا منطقی نیست

هست  اما تو نخواستی که باشه

اگه واقعا ادم منطقی نیست چه جوری میخوای

یه عمر باهاش زندگی کنی

وقتی اون بی توجه به اینکه دل تو چی میخواد میخواد همه چی

اونجورباشه که خودش میخواد وتو میپذیری

یعنی که توام دلت با اون یکیه

اگه اون آبجی بارانتو نمیخواد توام نمیخوای

نگو اینطور نیست

چون تو همراهیش میکنی

به نظر من این زن و شوهرن که به هم اجازه میدن

که طرف مقابلش چقدر بخودشو خونواده اش احترام بذاره

و اگه اینطور نشدو یکی پاشو فراتر کذاشت

چون اجازشو داشته

اگه خانمت هررفتاری درمورد منو تو  و رابطمون کرد

چون تو بهش اجازه دادی

که مطمئنم اگه من یکی از اعضای خونوادت بودم

این اجازه رو هیچ وقت نمیدادی

و اون موقع حتی ممکن بود اشکشو در بیاری

اما الان من مهم نبودم چون نه از تنت بودم نه خونت

اینا نبودم

اما یادته برات کی بودم؟

 یادته با اینکه نه از تنت بودم نه خونت

میگفتی اینا مهم نیست

حالا دیدی مهم شد

آره داداشی جونم

ازت دلگیر شدم از اینکه نمیدونستی تو چه شرایطی هستم

بی توجه به نتیجه ی حرفت

حرفی به مامانت اینا زدی که

از من این همه دلگیر بشن

واقعا اصلا برات مهم نبود که از من ناراحت بشن؟

اون لحظه هم فقط مهم خانمت بود نه؟

یا شاد میخواستی یه کاری کنی اونا بفهمن من چقدر بدمو

خانمت درموردم اشتباه نمیکرده

چون اونا مخالف رفتار خانمت بودن و میگفتن باید

منطقی برخورد کنه

اما من که به این قضیه هیچ شکایتی نکردمو ندارم

و همیشه گفتم و میگم

خانمت حق داشت چون منو نمیشناخت

اما همه ی دلگیریام ازتو بود

اما مهم نیست

نگران نباش

تو حق داشتی

چون به هر حال من برات غریبه بودم

مقصر خودم بودم

همه بهم میگفتن که داداشت زن بگیره

صداشم نمیشنوی چه برسه که اینورا افتابی شه

اما من حرف اونارو قبول نکردمو به تو حرفات اعتماد کردم

پشیمونم نیستم

چون دوران خوبی رو باهم داشتیم

چون حس برادر داشتن رو 3 سال تجربه کردم

یه وقتایی که به رفتارات فکر میکنم دلم ازت میگیره و عصبانی میشم

اما بعد میگم

عیب نداره

داداشم فکر میکنه بزرگ شده

اما هنوز مونده

نمیدونم شایدم بزرگ شدی

اما اگه بزرگی اینه

کاش همیشه همونجور داداشی کوچولوم میموندی

دارم میرم چون میدونم عروسیت دیگه نزدیکه

چون خیالم راحته بدون اینکه ماشینتو بفروشی

خونتو خریدی و بقول خودت زنی گرفتی که دوسش داری و

از زندگیت راضی هستیو

نمیخوای کسی خرابش کنه

(( این حرفو بمن گفتی و

منظورت من بودم هنوز بازنت زیر یه سقف نرفته

هم عقیده شدی! چون این حرفو اونم بمن زده بود

گفتم منو نمیشناسه اینجوری میگه

اما داداشی

توام منو نمیشناختی که اینو گفتی؟ ))

یادته روزی که اومدی خونمون اشک تو چشات اومدو گفتی

من آبجی بارانمو دوست دارم

و نمیخوام که نباشه

قسمت دادم گفتم داداش گلم مدیونی

ازت راضی نیستم که بخاطر من بخوای بازنت

بحث کنی یا دعوابگیری یا زندگیتونو تلخ کنی

یادت؟

اینارو گفتم یا نگفتم؟

پس چه جوری من میخوام که....

ولش بی خیال

یادم رفت چی داشتم میگفتم

خلاصه کلام اینکه

بااتفاقاتو جریانات پیش اومده

تصمیم گرفتم که فعلا تا مدتی شاید همیشه

مزاحم زندگیت نباشم

میخوام کلا نباشم

نباشم تا تو که عروسیت نزدیکه و نمیتونی

منو دعوت کنی شرمنده ی دوستت و آبجی بارانت نشی

میرم که گیر نکنی که مارو دعوت کنی و خانمت ناراحت ؟

یا خانمتو خوشحال کنی و از ما احساس خجالت؟

چون دیگه رابطه ای هم بین ماو خونوادت نمونده

که بخوایم بعنوان مهمون اونا دعوت شیم

و اگه اون طفلیام اینکارو میخواستن بکنن گیر میکردن

که هوای عروسشون داشته باشن

یا از روی ادب مارو دعوت کنن

و ما نمیدونستیم بیایم و شمارو ناراحت کنیم یا

نیایم ممکنه خونوادت فکر کنند

خدای نکرده بی احترامی بهشون کردیم

پس اوضاع پیچیده میشد

این دلیل اول واسه اینکه نباشم بهتره

دوم اینکه نباشم تا وسوسه نشی

هی بخوای داداشم باشیو هی بینمون دلخوری پیش بیاد

و سوم اینکه

نباشم که مبادا شاید دچار عذاب وجدان شی

که خیلی وقته حال آبجی بارانمو نپرسیدم چقدر بد شده.

 

 

 

 

 

برام سخته

خودتم میدونی خیلی سخت

اما دیگه نه بهت اس میدم نه میزنگم

اصلا شماره هاتو بعد اینجا پاک میکنم که یه وقت وسوسه نشم

و نه برات مثل  الان آف میذارم و نه پی ام میدم

ونه ایمیل

تا آثاری ازم نمونه تا تو که داری ترک عادت میکنی

راحتتر فراموشم کنی

و به زندگیت و زنت بچسبی

و من یه وبلاگ دیگه برای خودم میسازم

شاید گاهی به اینجا سر بزنم شایدم نه

توهم برو خوشبخت باش

چون خوشبختیت آرزوی قلبی منه

ولی امیدوارم یه روز معنی دوست داشتنو دلتنگی رو بفهمی

اینو نمیگم که انتقام بگیرم

میخوام فقط بدونی که چقدر دوست داشتمو دارم و

دلم برات تنگه و

دلم همیشه برات تنگ میمونه

و روزیکه ببینمت به یکی از ارزوهام رسیدم

اما

نمیخوام اونروز مثل این روزا باشه

دلم میخواد هروقت خواستی بیای دیدنم

اول تکلیفتو با خودتو دلت مشخص  کنی

و اگه واقعا دیدی هنوزم ته دلت

یه دوست داشتنی نسبت به من مونده بیای

من خوشحال میشم حتی اگه برای یک دقیقه هم ببینمت

حتی اگه

بعد سالها دوری باشه

نمیدونم

شاید یه روزی همو دیدیم

شایدم وقتی که تصمیم بگیری بیای دیر شده باشه

آخه داداجونی

گاهی زود دیر میشه

شایدم یه روزی بچه هامون باهم دوست شدن یا

همکلاسی یا هم مدرسه ای شدن

یا شایدم عاشق هم شدن

((‌ واه واه واه خدا به دورقهقهه  ))

تو اگه یه روزی دلت تنگ بشه و  یا

دوست داشته باشی میتونی خیلی راحت منو پیدا کنی

اما من نه

و به همین دلیل هیچوقت منتظر نباش که شاید

خودم یه روزی سراغت بیام

خودت میدونی که من بخوامم نمیتونم

پس منتظر نباش

تو میتونی به دوستیت با جناب همسری ادامه بدی

هرچند که کلا بادوستات قطع رابطه کردی

فقط بخاطر  اینکه زن گرفتی

گفتم ما گله ای نداریم

از دوریت ناراحتیمو دلتنگ اما

دلخور نیستیم

پس با خیال اسوده به زندگیت برس

 

واینو بدون

 اینا دلیل نمیشه که دیگه دوست نداشته باشمو فراموشت کنم

 من

همیشه دوست داشتم و 

دوست دارم

چون علاقه م به تو از روی شناخت بود

و اینو بدون که  هروقت خواستی بیای دیدنم

با آغوش باز پذیراتم

و امیدوارم که هیچ وقت هوای دلت ابری نباشه

اما از اونجایی که ما هممون انسانیمو دل داریم

ممکنه یه وقت خدای نکرده دلت از کسی یا چیزی یا این دنیا و مردماش بگیره

و اگه اونوقت نتونستی با خونوادت یا خانمت دردل کنی

نه اینکه باهاشون راحت نیستی

چون میدونم دیگه یادگرفتی و باهاشون صمیمی هستی

امانخواستی از دردای دلت بگی که ناراحت نشن

میتونی مثل همیشه روی ابجی بارانت حساب کنی

 

ودر اخر:

 

 

" یادمان باشد:

آنهایی که به جای فریاد زدن سکوت میکنند

یک روز به جای اینکه صبر کنند

در را باز میکنند و میروند . "

 

برات مثل همیشه آرزوی موفقیت و سلامتی دارم

و باز مثل همیشه تورو به دوست جون مهربونم میسپارمت.

 

 

ایام بکام

شاد زی

درپناه یار

 

                                                آبجی بارانقلب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۸  توسط دختر باران  |  پيام هاي ديگران ()

 

باران

سلام

سلام به روی ماهتون


 

راستش امروز یه کمی بهترم

الان دقیقا 4 روزه که داره بارون میباره

و از دیروز یه مه خیلی غلیظی گرفته

ما که همیشه نصف بیشتر کوه میدیدیم

الان دوروزه که حتی نصف ساختمونای جلومون نمیبینیم

چه برسه به کوهمون

میگم کوهمون چون دوسش دارم

هرروز صبح که بیدار میشم اول میرفتم سراغشو

میدیدمو چاخ سلامتی میکردیم

اما الان دوروزه که ندیدمش

الته ازاین فاصله

چون دیروز جناب همسری عزیزم

گفت چای نخوریمو بریم بامو اونجا بخوریم

این شد که حدودای 4 بود رفتیم

گفتم الان پرنده پر نمیزنه تواین بارون و سرما

دیدیم به چه خبره

چقدر شلوغه

اونجا پیاده شدیم بااینکه از اون بالا دیگه پایین دیده نمیشد

اما بسیار زیبا و دلنشین بود

توی مه کمی باهم قدم زدیمو صحبت کردیم و

از خاطرات گذشته گفتیم

 

 

و

موقع برگشتنم یه قولو قرارایی بستیم

بعدم چای رو زدیم تو رگو

بعد رفتیم یه چرخی تو شهر زدیمو چون

نمیخواستیم بریم خونه دوباره برگشتیم بامو

یه کمکی تو ماشین نشستیم

دیگه میشه گفت مه نبود چون بارون شدید گرفته بود

ماهم صندلیامونو خوابوندیمو

باهم به صدای بارون که میخورد روی ماشین گوش دادیم

البته بیژنم داشت شعر:

زمزمه میکرد:

 

...

یک لحظه در چشمم ببین ، ببین چه ویران می شوم

بعد از تو با من چه کنم ، با من بی پناه من

...

 

 

 

خیلی رمانتیک و دوست داشتنی شده بود

هراز گاهیم صدای ماشینایی که گاز میدادنو

از کنارمون رد میشدن میومد

همه ی شیشه ها با بخار ازتو و قطره های بارون

از بیرون پوشیده و زیبا شده بودن

گه گداریم نور ماشینایی که از روبرو میومدنو رد میشدن

میخورد تو ماشین

منکه خیلی حالشو بردم

بعدم کلی صحبت کردیمو بعدم بستنی زدیم بر بدن

آی که بستنی تو هوای سر چه حالی داره!!!!

و هنوزم بارون داره میباره

خدای دلم گرفت بسه دیگه

من همیشه بارونای شمالو بخاطر طولانی بودنشون

دوست نداشتم

میگفتم تهران خوبه

بارون میاد زود بند میاد نهایت یه روزه

اما الان میگم که دیگه بارونای اینجاروهم دوست ندارم

هنوزم که هنوزه کوه توی مه قایم شده

آخه میز کامی ما جلوی پنجره س که به کوه مشرفه

و من همیشه قبل نشستن پشت میز

اول پرده رو میزنم کنار که کوهو هرازگاهی ببینم

البته ناگفته نمونه که الانم

منظره ی بسیار بسیار زیبایی شده

جناب همسری ساعت 10 که زنگ زده بود میگفت

که ساعت 9 رسیده شرکت و همه جارو آب گرفته و

کلی از بچه هاشون هنوز نرسیدن شرکت

جالب اینجاست که میگفت بچه ها میگن وای خدا

بسه ما بارون نمیخوایم غلط کردیم همون الودگی خوبه

قهقهه

اما فعلا که بارون داره میباره و به این حرفها هم کار نداره

فعلا میرم شاید امروز دوباره بیام

فعلا با اجازه

 

                                                دختر باران  قلبمژه

 

 

 

 

شنبه ۱۳٩٠/۸/٧  توسط دختر باران  |  پيام هاي ديگران ()

 

قدردانی

سلام دوستای خوبم

 

امیدوارم هرکجای این کره ی خاکی که هستین

خوب و خوش و سلامت باشین

همیشه به آرزوهاتون برسین ( البته اگه صلاح هست )

و موفق باشین

امروز میخوام درباره ی قدر دانی کمی صحبت کنم

میخواستم بدونم که شده

گاهی به گذشتتون فکر کنین؟

که چی بودین ؟ کجابودین ؟

والان چی هستین ؟ و کجایین؟

بدو خوبش رو خودتون میدونید

اما هرچی هستین یه چیزایی و یه کسایی تو ی به اینجا رسیدنتون

نقش داشتن

میخواستم بگم اونا رو که فراموش نکردین؟

آیایادشون میکنین؟

شده هراز گاهی یه خبری ازشون بگیرین؟

یا حتی با اینکه زمان زیادی از کمکهاشون گذشته

یه خبری ازشون بگیرینو یه تشکر خشک و خالی

اما پر از حس دوست داشتن ازشون بکنین؟

گاهی وقتا ادما مثل خود من

اینقدر در گیر کارای روزمره و بالا و پایین های زندگیمون میشیم

که یادمون میره یادی از این اشخاص کنیم حتی با اینکه

از عزیزترین کسامونن

اما این فراموشی به این معنا نیست که کلا از یاد بردیمشون

هرکدومشونو باتوجه به زحمتهایی که برامون کشیدن

و با توجه به احساسی که بهشون داریم

یاد میکنیم

مثلا اگه مادر و پدرو همسر و فرزندو خواهر و برادرو...

خلاصه اقوام درجه یک هستن

ممکنه هرروز یادشون باشیم اما نتونیم بنابر

دوری مکانی و داشتن مشغله هرروز بهشون زنگ بزنیم

یا سر بزنیم امایک روز درمیون یا حداقل دوروز درمیون

یه خبری ازشون میگیریم

وبه همین نسبت اگه اون اشخاص دوستانمون باشن

و نقشی تو موفقیتامون داشتن

چه از نظر مادی یا معنوی

لااقل هفته ای یکبار حالشونو میپرسیم

و اگه افراد دورتری باشن که رابطه ی دوستانه ای باهاشون برامون نمونده

تو ذهنمون میمونن و گاهی یادشون میکنیم

و همیشه قدر دانشون هستیم

مثل معلمامون و دبیران و اساتیدمون

راستی  معلم کلاس اول دبستانتون یادتونه؟

اسمشو هنوز میدونین؟

اسم معلم من خانم دقیقی بود

که بااینکه خیلی جدی و میشه گفت تا حدودی...

( غیبت ممنوع  فقط تشکرقلب   )

اما دوسش داشتمو دارم و گاهی اتفاقی البته تا دوسال پیش

تو خیابون میدیدمشون

اما هروقت که میدیدمشون بایه ذوقی سلام واحوالپرسی میکردم

که انگار چقدر باهم صمیمی هستیمو رابطه خونوادگی داریم

درصورتیکه حتی ممکنه که ایشون اصلا من تو یادشون نباشم

و این کاملا طبیعیه

چون الان چندین ساله بازنشسته شدن

البته یکباری باهاشون وایستادم به حرف زدن

و گفتم که من سال فلان شاگردتون بودم

که خیلی خوشحال شده بود از اینکه من علاوه براینکه اسمش یادمه

هنوزم به قیافه میشناختمشون

خیلی لذت بخشه وقتی میبینی یکی رو خوشحال میکنی

من اسم بییشتر معلما و دبیرام یادمه والبته بعضی از اساتید

بااینکه معلمامون مربوط میشن به سالهای دورتر

اما شاید چون یه نقش اولیه تو زندگیمون داشتن

اینجوریه و

یا شاید من اینجوریم ودوران دانشجویی

چون آلزایمر گرفتم اسم بعضی اساتیدمم  یادم رفتهچشمک

این خیلی خوبه که آدم محبتاو لطفهاییو که

دیگران در حقش کردنو فراموش نکنه

و حتی گاهی که از دستش بر میاد جبران کنه

البته محبتهای مالی همیشه

یه جورایی  شاید بایه کم تاخیر قابل جبرانه

اما محبتهایی مثل :

عشق و دوست داشتن

مثل گذشت و ایثار و

مثل فداکاری و.....

اینارو خیلی سخت میشه جبران کرد

البته اینجور چیزهارو چون طرف مقابل حالا هرکی که باشه

چون از روی عشق و دوست داشتن انجام میده

هیچ وقتم منتظر نمیمونه تا طرف براش جبران کنه

چون خودش قلبا انجام داده

مگر اینکه حالا تو معذورات قرار گرفته باشه

خب خیلیا هستن که چون طرف داداشش یا خواهرشه

یا مادر زن یا مادر شوهرشه یا مثل این نسبتا

مجبور شده یه جاهایی یه گذشتهایی بکنه و مسلما

این شخص در انتظار بسر میبره که اون طرف به وقتش جبران کنه

من مدنظرم این اشخاص نیست

چون این آدما حتی اگه خواهر یا برادرت

باشن یعنی اینقدر نزدیک بهت

اگه  به هر دلیلی براشون جبران نکنین خودشون بالاخره

یادتون میندازن که آهای فلانی

من که اونجا فلان گذشتو کرده بودم

تو هنوز کاری نکردی براما

یا یادت باشه ها....

پس اونا خودشون به زورم که شده

تشکرو قدر دانیی که حقشونه رو میگیرن

اما یه کسایی هستن

که هیچوقت اعتراضی ندارن که جبران محبتاشون دیر شده

که اون اشخاص مادران و پدران عزیزو مهربونمون 

( البته شامل مادرو پدر همسر هم میشه )و

(البته یه درصد کمی هستن که متاسفانه اینجوری نیستن که

البته اونا هم منظور بدی ندارنتعجب )

و یه درصدی از خواهران و برادران و حتی اقوامی مثل

خاله و دختر خاله و پسر داییو عمه و عمو و

البته یه درصدی از مادربزرگها و پدر بزرگهای مهربون

و دوستانی که گاهی حتی از خواهر و برادر بهمون

نزدیکترن

( البته من از اینکه  میگم یه درصدی...

واسه ی اینه که همونطور که میدونیم

متاسفانه متاسفانه خیلی از بستگان هستن

بااینکه درجه یک هستن اما با خصوصیاتشون

باعث رنجش و گاهی اختلافهای شدیدی تو زندگیه بقیه میشن

که اونم کاریش نمیشه کرد سوال جز صبوری چشمک)

واما چه جوری میشه واسه این عزیزان جبران کرد؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا میشه؟

زحمتها و محبتهای مادرو پدر رو به نظر شخص بنده

که نمیشه به هیچ طریقی جبران کرد

چراکه تا میای جبران کنی میبینی بازم  اونا چندین گام وسال

ازت جلوترن چون

تا لحظه ی مرگشون

( البته ایشالا سالهای سال سایشون بالا سرمون باشه)

( واناییکه که رفتن روحشون شاد باد)

نگران بچه هاشونن و درفکر اینکه چطور مشکلات بچه هاشونو

حل کنن تا بچه ها راحتتر زندگی کنن

حتی اگه بچه هاشون به سن میانسالی رسیده باشن

وگاهی خواهرو برادو دوستانمون

توزندگی درساییو بهمون میدن ویا

کمکهایی(  البته معنوی ) بهمون میکنن

که وقتی میشینیمو

فکر میکنیمو کلاهمونو قاضی میکنیم

میبینیم اگر نبودن

چون ما  اون چیزارو نمیدونستیم

ممکن بود تا الان زندگیمونو

اشتباه پیش اومده بودیم که میتونست زمان زیادی باشه و

گاهی حتی جبران نشدنی و

گاهی با تاوان سنگینی جبران شدنی.

پس بیایم همین الان باهم تصمیم بگیریم

که از امروز نه چون


گاهی زود دیر میشه ناراحتمتفکر

 

از همین لحظه هرکسی رو که 

توزندگیمون مهم بوده و شایدم هنوز هست

و خیلی وقته یادش نکردیم

ویا یادش کردیم اما حتی یک روزه که ازش بیخبریمو

باهاش اگه شده یه تماس کوچولو بگیریمو

یه حالی ازش بپرسیم

( یه حالی ازش نگیرینا خنده)

چون اگه اون محبتی به ما کرده

که تو زندگیمون نقش مهمی داشته

پس حتما دوستمون داشته و

شاید ازاینکه فراموشش کردیم

و زمان زیادی شده و یادش نکردیم

دلتنگه

یه وقتم یاد کسی میفتیم اما به دلیل مشغله زیاد

نمیشه زنگ بزنیم حتی وقت اسمس تایپ کردنم نداریم

میشه فقط یه اسمس آماده باهر متنی رو

( البته مناسب با اون شخص قهقهه)

براش بفرستیم شاید حتی یک دقیقه کامل زمان نبره

وهزینه اش نهایت خیلی زیاد 50 تومن ناقابله

اما اینجوری بهش متذکر میشیم که

به یادشیم

اما بنابر دلایلی که واسه خودمن قابل توجیه

نتونستیم بهش زنگ یاسر بزنیم و

ا اینا دلیل نمیشه دوسش نداریمو فراموشش کردیم.

 

دیدین؟

بایه اسمس ساده با کمترین وقت و هزینه

در واقع اینهمه حرف زدین و به اونکه یادش کردین کلی انرژی دادین

من خودم به دلیل

کم بودن هزینه چون از مامانم اینا و خواهرامو اقوامم و

دوستام دورم

گاهی بااسمس حالشونو میپرسم و

حتی گاهیم که وقت ندارم یه

اسمسی که نیاز به تایپ نداره میفرستم

که این کارو میشه زمانیکه تو ماشینین

( البته نه وقتی که رانندگی میکنیدعصبانی)

یا وقت غذا خوردن یا خوابیدن

یا فیلم دیدن یا هرزمان کوتاه دیگه ای که به استراحت یا کارای شخصی

مشغول میشین

میشه انجام داد

البته گاهی سخته و ممکنه حوصله نداشته باشین

این طبیعیه

اما اون لحظه فکر کنین اون شخص چقدر براتون مهمه؟؟

آیا ارزششو نداره؟

گاهیم بدلیل اینکه توی یه کشور دیگه هستین

وچون نمیخواین هزینه بالا بره

میتونین از ایمیل استفاده کنین

اگر به اینم دسترسی ندارین و یا گاهی

یه عزیزانیو دوست داریم که به هر دلیلی باهاشون

نمیتونیم ارتباط برقرار کنیم

لااقل تو اون لحظه که یادش کردین براش دعا کنین

برای منم دعا کنین حتی اگه عزیزتون نیستمچشمک

به پایا ن آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست

این یعنی که حرفام تموم نشده

اما

چون گردنم و یه دستم قولنج کرده وگرفته و

یه دستی تایپ میکنم

خسته شدم بقیه باشه واسه .......؟؟؟؟؟؟

نمیدونم کی؟

راستی بچه ها!

شاید دیگه نیام اینجا و یا بیام اما ننویسم تعجب

چی شد؟چی گفتم ؟خنده

کلا گفتم که اگه دیگه نخواستم بیام شوکه نشین

اما قبلش میام واسه خداحافظی

شاید یه وبلاگ دیگه ای رو شروع کنم

شاید دیگه فعلا تا مدتی ننویسم

فعلا تصمیمم قطعی نشده

تصمم کبراست مونده زیر درخت

الانم که بارونه حسابی خیس شدهقهقههچشمک

اما قطعی شد خبرتون میکنم

دوستون دارم و

دلم بس تنگ است براتون

واما در  آخر

خیلی خسته ام برام دعا کنینمژه

       

                                                         بارانعینک

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

جمعه ۱۳٩٠/۸/٦  توسط دختر باران  |  پيام هاي ديگران ()

 

تو نمیدونی چقدر دلم واسه تو تنگه

 

 

تو ،

تو نمیدونی

چقدر دلم واسه تو تنگه

من ،

من نمیدونم

چرا دلت یه تیکه سنگه

تو ،

تو رفتی با کسی

به من نمیرسیو

من ،

بگو چیکار کنم

این همه بی کسیو ؟؟؟؟؟

 

 

 

منوببخش که بونه گیرم

اگه هنوز واست میمیرم

 

منو ببخش

 

منو ببخش اگه هنوز میخوام بهت برسم

 

اگه هنوز واست دلواپسم

 

اگه میگم به فکرم باش یه کم

 

منو ببخش

 

منو ببخش

 

 

 

تا میگم

دوست دارم ،

یکی بهم میگه:

هیسسسسسسسس

 

نه ،

گمونم

هیچ کسی به فکر درد من نیست

 

 

 

 

     

                                                                      باران قلب

سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۳  توسط دختر باران  |  پيام هاي ديگران ()

 

خالق تورا آزاد آفرید

 

 

 

بر روی بوم زندگی هرچیز میخواهی بکش

زیباو زشتش پای توست

تقدیر را باور نکن ،

تصویر اگر زیبا نبود ،

نقاش خوبی نیستی،

ازنو دوباره رسم کن ،

تصویر را باور نکن ،

خالق تورا شاد آفرید،

آزاد آزاد آفرید ،

پرواز کن تا آرزو ،

زنجیر را باور نکن .

 

 


سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۳  توسط دختر باران  |  پيام هاي ديگران ()

 

درس زندگی بدون کتاب و دفتر

سلام دوستای گلم

 

جناب همسری گلم به اینجانب ایمیلی زده

که به نظرم زیبا بودو لطیف

میذارم اینجا تا شما هم بخونینش

میدونم خوشتون میادچشمک

 

 

سخت آشفته و غمگین بودم…

 

 به خودم می گفتم:
 
 
 
 
 
 
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
 
 
 
 
 
 
 
دست کم میگیرند
 

درس ومشق خود را…
 
 
 
 
 
 
باید امروز یکی را بزنم،
 
 
اخم کنم
 
 و نخندم اصلا
 
 
 
تا بترسند از من
 
و حسابی ببرند…
 
 
 
 
 
 
خط کشی آوردم،
 
درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب،
 
 
هرطرف می غلطید
 
 
 
 
 
 
 
 
مشق ها را بگذارید جلو،
 
زود، معطل نکنید !
 

اولی کامل بود،
 
 
 
دومی بدخط بود
 
 
 
 
بر سرش داد زدم...
 
 
 
سومی می لرزید...
 
 
 
خوب، گیر آوردم !!!
 
 
 
صید در دام افتاد
 
 
و به چنگ آمد زود...
 
          
 
 
   
 
 
دفتر مشق حسن گم شده بود
 
این طرف،
 
 
آنطرف، نیمکتش را می گشت
 
تو کجایی بچه؟؟؟
 
بله آقا، اینجا
 
همچنان می لرزید...
 
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
 
" به خدا دفتر من گم شده آقا،
 
 
همه شاهد هستند"
 
 
” ما نوشتیم آقا ”
 
بازکن دستت را...
 
 
خط کشم بالا رفت،
 
 
 
خواستم برکف دستش بزنم
 
او تقلا می کرد
 
 
چون نگاهش کردم
 
ناله سختی کرد...
 
 
 
گوشه ی صورت او قرمز شد
 
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
 
همچنان می گریید...
 
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
 
زیر یک میز،کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد ……
 
 
 
 
 
 
 
 
گفت : آقا ایناهاش،

 
دفتر مشق حسن
 
 
 
 
 
 
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
 
 
 
غرق در شرم و خجالت گشتم
 
 
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
 
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
 
 
که حسن با پدرش،و یکی مرد دگر
 
 
 
سوی من می آیند...
 
خجل و دل نگران،

منتظر ماندم من
 
 
 
تا که حرفی بزنند
 
 
شکوه ای یا گله ای،

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
 
 
پدرش بعدِ سلام،

گفت : لطفی بکنید،

و حسن را بسپارید به ما ”
 
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
 
گفت : این خنگ خدا
 
وقتی از مدرسه برمی گشته
 
به زمین افتاده

بچه ی سر به هوا،

یا که دعوا کرده
 
قصه ای ساخته است
 
 
زیر ابرو وکنارچشمش،

متورم شده است
 
درد سختی دارد،

می بریمش دکتر

با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...
 
غرق اندوه و تاثرگشتم
 
منِ شرمنده معلم بودم
 
لیک آن کودک خرد وکوچک
 
این چنین درس بزرگی می داد
 
بی کتاب ودفتر ….
 

من چه کوچک بودم
 
او چه اندازه بزرگ
 
به پدر نیز نگفت
 
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
 
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
 
من از آن روز معلم شده ام ….
 
او به من یاد بداد  درس زیبایی را...
 
 
 

که به هنگامه ی خشم
 
 
نه به دل تصمیمی
 
 
 
نه به لب دستوری
 
نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من

عصبانی باشم
 
                با محبت شاید،

                                 گرهی بگشایم
 
 

                                                     با خشونت هرگز...

                                                                         با خشونت هرگز...

                                                                                             
با خشونت هرگز...
 
مرسی همسری مهربونم خیلی زیبا بودتشویقماچ
اما کاش از اول تایپش کرده بودمناراحت
اومدم کپی پیستش کنم که زمان کمتر ببره اما
دهن م مسواک شدگریه
                                                                  باران  جونچشمک
 

 


ادامه مطلب

دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢  توسط دختر باران  |  پيام هاي ديگران ()

 

دل شکسته

 

 

 

 

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست

 

شکسته باد آنکه دلش این چنین میخواست

 

 

                                                                                              باران ناراحت

دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢  توسط دختر باران  |  پيام هاي ديگران ()

 

خوشحالم

 

خوشحالم چون بردم

چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت

خوشحالم  چون باختی

چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت

دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢  توسط دختر باران  |  پيام هاي ديگران ()

 

دلتنگی

 

خنده ام میگیرد

وقتی پس از مدتها بی خبری

بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری

می گویی:

 ((  دلم برایت تنگ است  ))

یا مرا به بازی گرفته ای؟!!!

یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی؟!!

" دلتنگی ارزانی خودت "

 

 

http://img4up.com/images1/47436649774306569347.jpg

 

 

                                                                                  بارانناراحت


یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱  توسط دختر باران  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



تبسم شیرین عشق از نگاه خداست تنها به نگاه او میسپارمتون

 

جملات جالب(۸٢)
داستان های جالب(٥٩)
عاشقانه ها(٥٧)
عکس های جالب(٥٦)
تنهایی ها(٤٥)
خدا این نزدیکیست(1)(٢٩)
یادداشت های دوست(۱٢)
دانستنی ها(۱٢)
طنز(٦)
آسمونی من(٦)
خواندنی هاودیدنیها(٤)
نامه ای به خدا(٤)
خدا این نزدیکیست(٤)
خداحافظی(۱)

 

خداحافظی
ماجرای آبجی باران و داداشش
باران
قدردانی
تو نمیدونی چقدر دلم واسه تو تنگه
خالق تورا آزاد آفرید
درس زندگی بدون کتاب و دفتر
دل شکسته
خوشحالم
دلتنگی

 

دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸

 

دختر باران

 

×××× دنیای حمید ××××
××× بی کرانه های من ×××
×××قاصدك...×××
×××نفس×××
××روزنامه نگار تازه کار××
*** داستان زندگي به روايت خودم ***
نايت اسكين
××لبخند ایرانی××
××تنهایی با دنیای سحر××
×××فریاد...×××
×××جوانه های نورس×××
×××یادداشت های یک دیوانه×××
××تلاش.پشتکار.موفقیت××
×× چو ايران نباشد تن من مباد ××
***** صبا *******

 

RSS 2.0

انواع کد های جدید جاوا

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس